روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

   قدم زنان به خانه باز می گردم ...چقدر قدم زدن را دوست دارم ...تنها ،آرام ،سبک ...قدم زدن احساس آزادی را در جانم زنده می کند ...شاید شبیه پرنده ای که در آسمان پرواز می کند ...با هر قدم سبک تر می شوم ...بعد وقتی که به خانه می رسی  همه ی فکرها پشت در می مانند ...تمام چیزهایی که رنجم داده اند با هر قدم در وجودم گم می شوند ...می رسی به آرامش خانه و سکوت  و نگاه ساده و آرام مادر ...یک فنجان قهوه یا چایی داغ و کتابی که روی میز انتظار خواندن را می کشد ...یکی از دوستانم گفت تو شبیه پیرمردها زندگی می کنی ...خندیدم  ! نمی دانم  ...اما هیچ کاری به اندازه قدم زدن و رمان و شعر و فلسفه خواندن و خطی نوشتن ،برایم لذت بخش نیست ...چقدر سخت می شود وقتی ناچار می شوی بین یک مهمانی و کتاب یکی را انتخاب کنی...جز کسانی که دوستشان دارم  و صدایشان روح زندگی من است ، صدای نی و سنتور زیباترین صدایی است که دوست دارم  دنیای تنهایی ام را پر کند  .

   اگر این پنجره ها رو به باغ بود این زندگی هیچ کم نداشت . اگر به جای این شهر دود و مه ...شهر غربت و غریبی ...گوشه ای از سرسبزترین روستای پدری بود ...دیگر چه آرزویی می ماند ؟! حالا غمی نیست ...تا باشد ،غصه های زندگی غریبی و تنهایی باشد؛ که گاهی تحمل دل شکستگی آدمی را از پای در می آورد .این هم انتخاب بعضی از آدم هاست که هنرشان در زندگی خوب دل شکستن است ! اما سپاس من نثار تنگ چشمی و دل های کوچکشان که درد را مدیون آن هایم ! و درد  جوهره ی جان می شود و اشک صیقل دل ...گاه آدمی درون دردهایش پیله می زند ...گاهی می سوزد و گاهی پروانه می شود .نمی دانم اختیار و جبر ...تقدیر ...به سوختن مان می رساند یا به پر گشودن ...اما حالا که مدار ما بر مدار ساختن می گذرد ...و دل به تماشای شمع سپردن .گاهی بهتر است از عشق هامان کمی فاصله بگیریم ...گاهی تماشای عشق دیدنی تر است .

    هنوز فرصت هست ...هنوز می توانم به تماشای آسمان بنشینم و به قول فروغ عزیز دوباره گیسوانم را در باد شانه زنم .دوباره باغچه ها را بنفشه بکارم  و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره بگذارم ...و انتظار زنگی مرا با اشتیاق به سوی در بکشاند ...

   دوباره آن راه ساده ی همیشه را  گاه بی همراه و گاه با همراه ، قدم زنان تا خانه بیایم  ...و شعر کاش باران ببارد را زیر لب بخوانم ...و خاطرات را مرور کنم ، نم اشکی و ...بگذریم ...زندگی با همه ی لذت های گذرایش زیباست ...و زیباتر  از آن فرصتی است که هنوز به پایان نرسیده ...شاید بشود هنوز کارهایی را به پایان رساند و یادگارهایی خلق کرد و به جا گذاشت ...که با چشم بر هم زدنی : جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها ...

 

مرا شبیه درختان بی بهار کشید

نخواست آینه باشم ، مرا غبار کشید

قرار ما را در ابتدای جاده گذاشت

برای رفتنم از شهر یک قطار کشید

همیشه در ما یک راز سر به مهر گذاشت

همیشه ما را در هاله ای غبار کشید

براش آب نوشتم ، برایم ابر نوشت

براش دشت کشیدم برام غار کشید

مرا به گوشه یک کهکشان دور انداخت

ستاره هایم را خارج از مدار کشید

کسی که با همه غصه ها کنار آمد

پس از تو از همه غصه ها کنار کشید

اگر به قسمت غمگین قصه ای که تویی

کشید پای من از دست روزگار کشید

و زنگ آخر این جنگ نا برابر را

شبیه شیهه یک اسب بی سوار کشید

چقدر گوشه سلول می شود کز کرد

و در تصور خود نقشه فرار کشید ؟

چقدر می شود این گونه چشم بر در دوخت ؟

چقدر باید بیهوده  انتظار کشید ؟

آرش فرزام صفت

نوشته شده در جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   یک ...دو ...سه ...چهار ...پنج ...شش...هفت ...چقدر ستاره ...در این آسمان بی انتها...روی پشت بام ایستاده ام  و آرزوهایم را با تک تک ستاره ها می شمارم .نمی دانم ستاره ها زودتر تمام می شوند یا آرزوهای من  ؟ کودکی ها روی بهار خواب خانه ی قدیمی همیشه  قبل خواب وعده ی من و آسمان بود که او ستاره هایش را بشمرد و من آرزوهایم را ...گاهی شهابی می گذشت و محو می شد ...مادربزرگ می گفت  : وقتی شهابی بیفتد آرزویی، آدمی می میرد ....و من دوباره آروزهایم را می شمردم که مبادا کم شده باشد و هر بار برای آسمان می گریستم که او یکی از ستاره هایش را از دست داد ...هر شب چند تا از آرزوهایم را به ستاره ام می گفتم و می گفتم و می گفتم ...تا به خواب می رفتم ...حیف که ستاره ام توی آسمان همان خانه ی قدیمی جا ماند ...حالا بزرگ شده ام ...قدم کمی بلندتر شده ...و از آرزوهایم چیزی به جا نمانده ...بزرگ شده ام و ناگزیر به پذیرفتن تقدیر !!! و در این مسیر آرزو ها جایی ندارند ...اما نمی دانم چرا آسمان انگار دورتر و دورتر شده  ...حالا دلم می خواهد قد بلندی کنم ، مثل آن موقع ها که به ذوق شیرینی لب طاقچه قد بلندی می کردم ...حالا دلم می خواهد به ذوق یک  لحظه لمس آسمان قد بلندی کنم  و انگشتم به یکی از ستاره ها برسد اما نمی رسد و نمی رسد ...نه قد بلندی ...نه نردبان ...نه حتی تکنولوژی هم مرا به لمس آسمان نمی رساند ... قد دلم کوتاه تر از این حرف هاست ...تنها دل خوشی ام شباهنگام  خیره شدن به ماه و ستاره هاست  آن هم اگر دریچه ای ، پنجره ای ،پشت بامی سهم نگاهم شود و  زیر لب می خوانم :

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشی       شاید که نگاهی کند آگاه نباشی

   اما من چه چشم زدن ها که غافل بوده ام ...اما مگر می شود بی نگاه و نظرش یک لحظه زیست ؟ ! !  غفلت من از تلاقی نگاه او و چشمان سیاه من  است...مگر نه این که  گاهی از تلاقی نگاه ها  دل می لرزد و عشق خلق می شود ...و او که خود خالق عشق است ... این دل من و این دستان بخشنده اش ... او که خوب می داند که هر آدمی را از کدام راه ها عبور دهد تا به آرزوهایش برساند ...اما آسمان از کجا شروع می شود ؟ از بالای پشت بام خانه ی ما ؟ از بالای بلندترین طبقه ی این آپارتمان مرتفع که در همسایگی ماست ؟ از قله ی بلندترین کوه دنیا ؟ از هواپیمایی که از میان ابرها و گاهی بالای آن ها می گذرد ؟ یا از موشکی به فضا پرتاپ می شود ؟  آسمان از کجا شروع می شود ؟ من باید  دلم چقدر قد بلندی کند ؟! کودکی ها که فاصله ای نبود ...آسمان از روی همان بهار خواب شروع می شد ...همان جا که من کودکی ها  ستاره ها را می شمردم و خودم را بین شان می دیدم ...به گمانم آسمان خیلی نزدیک تر از این حرف هاست ... من آن روزها  آسمان را از زمین هم نزدیک تر می دیدم ...حالا او دور است ...آسمان دور است ...تو دوری ... و دنیای ما دنیای فاصله هاست ...فاصله هایی به اندازه ی دوری ستاره ها از چشمان من ...به اندازه ی ارتفاع آسمان و کوتاه قدی دل من ....به اندازه ی فاصله ی زمین و آسمان ...این روزها انگار دنیای ما دنیای فاصله هاست ...

هر شب به ماه دیده ،ترا یاد می کنم       با مه فسانه گفته و فریاد می کنم

شاید تو هم  به ماه کنی ماه من، نگاه       با این خیال خاطر خود شاد می کنم

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 دچار خشکسالی شده ام ...نه طراوتی ...نه گلی ...نه درخت سرسبزی ...آخر این دل، بار و بهارش کی می رسد ؟! گاهی چقدر دلخوشی ها کم می شوند .همه چیز همان است که بود  اما  گاهی آدم مثل پرنده ی شکسته بالی می شود که خودش هم نمی داند کجا زخمی شده و توان پرواز ندارد ...چشم براه رهگذری می نشیند تا به هوای آب و دانه ای ...دستی ...زخم هایش مرهم گذارد و دوباره اوج بگیرد و برود  آن قدر دور ...که رد پروازش هم به چشم هیچ عابری نیاید ...و هیچ دستی گرفتارقفس اش نکند ...شاید این طبیعت ما انسان هاست ...که درد با جان و روحمان پیوند خورده ...هر چه که هست این اندوه را دوست دارم ...و این انزاوا های گاه و بیگاه را ...باز هم وفای غم ، که دست از سر دل بر نمی دارد ...نه این که زندگی خالی از همدم و همدل و همراه باشد ...نه ! اما اغلب رفیق انزاواها و تنهایی ها، کسی جز غم نیست ...گاهی غم با آدم حرف می زند .حرف هایش همین شعر هاست...ترانه ها...تابلو های نقاشی ...خوشنویسی ...حتی همین واژه های ساده ی نوشته های من .غم وقتی به نهایت خودش می رسد ...دل را به سخن وا می دارد ...این می شود که یکی شاعر می شود یکی نقاش یکی خطاط و یکی ...غم حتی گاهی آدم را به کمال می رساند ...حتی نهایت عشق، نهایت عرفان  هم به حزن می رسد ...اما حزنی که نوعی شعف نهفته دارد .وقتی که در اوج گریه ناگهان آرام می شوی ...سبکبال ...آسوده ...انگار  هرگز اندوهی نداشته ای ...این یکی از رازهای نهفته در چشمان هنرمندان است ...برقی آمیخته با حزنی غریب ...آمیخته با اشک  ! اشکی که قرار نیست هیچ گاه سرازیر شود ...عجب پروازی می کند این دل، با واژه ها ...هر واژه که از دل بر می خیزد انگار یک پر زدن آدمی به آسمان نزدیک تر می شود ...افسوس که این احساس لحظه ای است ...می توانی با سرودن یک شعر ...نوشتن یک خط ...با کشیدن یک تابلو ...یکباره اوج بگیری اما باز روزمرگی ها آدمی را می کشاند روی زمین و باز هیاهوی زندگی تکراری مثل قفس میله میله چشم انداز نگاهت می شود ...آه از این زندگی تکراری و روزهای بر باد داده و دست های خالی ...به خودم می گویم  باز تو می مانی و ضعف انگشتانت که توان بر داشتن یک میله از هزار میله ی این قفس سخت را ندارد ...تو می مانی و حسرت درک آسمان ...درک پرواز ...درک رهایی ...گاهی دو قدم مانده به آسمانی و اسیر ...گاهی کنج اتاقت منزوی هستی و در اوج رهایی ...تا حال این دل چه باشد ؟ بال پرواز باشد یا میله ای از میله های قفس ...تاحال این دل چه باشد ...تا تقدیر چه باشد ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   امروز هدیه خیلی خوبی دریافت کردم که بسیار خوشحال شدم .کتاب« خوانش و نقد شعر جوان امروز» از محمد کاظم کاظمی با یک دنیا شعرهای زیبا از شاعران جوان و «سی دی  شعرها ی عبدلملکیان  با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی ...موسیقی متن آن هم کیتارو» ...فکر کنید خیلی از چیزهایی که دوست دارید یک دفعه در یک هدیه جمع شده باشد آدم یک هو چقدر ذوق زده می شود !!! شعر و صدا و موسیقی که دوست دارم ...صدا و موسیقی این کار را که نتوانستم در این جا به شما هدیه کنم اما یکی از شعرهایش را تقدیمتان می کنم ( تصور کنید با صدای زیبا و دلنشین زنده یاد شکیبایی و موسیقی منحصر به فرد کیتارو چقدر شنیدنی است اگر توانستید حتما تهیه کنید )اگر چه بین این همه شعرهای زیبای عبدلملکیان انتخاب خیلی دشوار  بود ...اما این شعر را خیلی دوست دارم :

زیبا

زیبا هوای حوصله ابری است

چشمی از عشق ببخشایم

     تا رود آفتاب بشوید

                        دلتنگی مرا

زیبا

زیبا هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

                               از من مگیر چشم

                                      دست مرا بگیر و کوچه های محبت  را

                                                                               با من بگرد .

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

       یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

                                                   در تند باد عشق نلرزد

زیبا

آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

                                      احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

                                      یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم  شعر است

 زیبا

       چشم تو شعر  

                    چشم تو شاعر است

                            من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا

زیبا کنار حوصله ام  بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

                                         من سبز می شوم

زیبا ستاره های کلامت را

      در لحظه های ساکت عاشق

                                        بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهار وار

چشم از تو بود و عشق

                                بچرخانم

                                       بر حول این مدار

زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

                  در هر کجای عشق که هستی

                                                                    آغاز کن مرا 

نوشته شده در شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody